يه نصيحت هيچ وقت تو خيابون نرو، اگه رفتي سرتو بالا نكن،

 اگه بالا كردي، به هيچ كس نگاه نكن، اگه نگاه كردي نخند،

اگه خنديدي شماره ازش نگير، اگه گرفتي بهش زنگ نزن،

اگه زدي باهاش حرف نزن، اگه زدي نگو دوسش داري،

اگه گفتي باهاش قرار نزار، اگه گذاشتي نرو سر قرار،

اگه رفتي تحويلش نگير، اگه گرفتي عاشقش نشو،

اگه شدي بهش نگو، اگه گفتي....... ميزاره ميره

| نظرات 6 | 9:51 PM پنجشنبه، 6 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 وااااااای چقد امروز خوش گذشت

۴ ساعت بیکار بودیم

اوونایی که دوست پسر داشتن که زنگ زدن اومدن دنبالشون

ما موندیم و ۷-۸ تا دوستام گفتیم چیکار کنیم به ما هم خوش بگذره

نشستیم گل یا پوچچ بازی کردیم فکر کن دخترای بزرگ سر اینکه گل دست کی

باشه تو سر و کله همدیگه میزدیم

انقد خوش گذشت که کلاس بعدیمونو یادمون رفت دیر رفتیم سر کلاس

ولی از اون رووووزا بودااااا

 

 

| (نظر بدهید.) | 10:25 PM دوشنبه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 از امروز تصمیم گرفتم بیام اینجا و خاطرات دانشجوییمو بنویسم

چند روزیه تصمیم گرفتم خوش بگذرونم و شاد باشم

به یه دلیلی مجبور شدم دیگه تو اون یکی وبلاگم ننویسم

از این به بعد بیشتر آپ میکنم

دانشگاه خیلی خوبه و خوش میگذره البته سخت هم هستا

| (نظر بدهید.) | 8:18 PM یکشنبه، 2 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 سلام سلام

وااااااای دانشگاه چه سخته اصلا وقت به روز کردنه وبلاگمو ندارمYell

| نظرات 1 | 10:44 PM دوشنبه، 23 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 سلام سلام سلام

من دانشگاه قبول شدم چون درگیر ثبت نام و درس و اینجور حرفا بودم نشد بیام

از این به بعد هم کمتر میام ماه به ماه شاید اومدم

| نظرات 1 | 11:42 AM دوشنبه، 6 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا ميچيدي

متن گذاشتم تا وبلاگم حذف نشه بعد کنکور باز میام

| نظرات 3 | 11:56 PM پنجشنبه، 21 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 
      وقتی میشی نیاز من اگر نباشی پیش من


      تموم هستی منی بمون همیشه پیش من


      اشکای چشماموببین که می ریزه به پای تو


      بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو


      اگر شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم


      لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم


      دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی


      فقط یه چیز ازت می خوام همیشه به عاشق بمونی

  
      دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود


      واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

| نظرات 7 | 9:34 PM شنبه، 21 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 
      باید تو رو پیدا کنم
      شاید هنوزم دیر نیست
      تو ساده دل کندی ولی
      تقدیر بی تقصیر نیست
      با این که بی تاب منی
      بازم منو خط میزنی
      باید تورو پیدا کنم
      تو با خودت هم دشمنی
      کی با یه جمله مثل من
      میتونه آرومت کنه
      اون لحظه های آخر از
      رفتن پشیمونت کنه
      دلگیرم از این شهر سرد
      این کوچه های بی عبور
      وقتی به من فکر میکنی
      حس میکنم از راه دور
      آخر یه شب این گریه ها
      سوی چشامو میبره
      عطرت داره از پیرهنی
      که جا گذاشتی مپره
      باید تو رو پیدا کنم
      هر روز تنها تر نشی
      راضی به با من بودنت
      حتی از این کمتر نشی
      پیدات کنم حتی اگه
      پروازمو پر پر کنی
      محکم بگیرم دستتو
      احساسمو باور کنی
      پیدات کنم حتی اگه
      پروازمو پر پر کنی
      محکم بگیرم دستتو
      احساسمو باور کنی
      باید تو رو پیدا کنم
      شاید هنوزم دیر نیست
      تو ساده دل کندی ولی
      تقدیر بی تقصیر نیست
      باید تو رو پیدا کنم
      هر روز تنها تر نشی
      راضی به با من بودنت
      حتی از این کمتر نشی

| نظرات 5 | 10:02 PM دوشنبه، 11 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: دلم برات تنگ شده

 

             بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد
             ما که راهمون یکی بود چرا جاده مارو گم کرد 
             بغض تو با گریه ی من با شکستن وا نمی شد 
             تا تو دستامو نگیری گم شدم پیدا نمی شد
             جاده ها رو با خیالم رج زدم پای پیاده
             فکر تنها بودن ما واسه هر دو مون زیاده
             خودم و پشت سر تو توی این جاده کشیدم 
             رد تو نمی گرفتم به خودم نمی رسیدم  
             تو کنار من یه کوهی من کنار تو یه دریا 
             ما رو با هم ارزو کن با تو من تمام دنیام
 

| نظرات 5 | 9:54 PM پنجشنبه، 30 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات
اگرچه دوری از دلم هنوزم میمیرم برات
امید من سنگ صبور باشه بروپیشم نیا
بذار که تنها بسوزم تو غربت دل تنگیام
نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم
می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بذارم
زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره
یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده
تو حرف مردم رو نزن نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده
خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده
باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه
بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه
بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه
تموم خاطرات اون نمک به زخمم میپاشه
بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه
آسمونم زمین بیاد بگین فقط ماله منه
تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمیاد دلتنگیو صبوریه
هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم
هروقت که بارون می باره تورو کنارم میبینم
هر روز وهرشب از خدا بدون فقط تو رو می خوام
نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام
بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی
من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی


| نظرات 8 | 7:26 PM یکشنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 
چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي!
 
 چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
 
چه کودکانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يک کلمه مرا ترک کردی!
 
چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم !
 
چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد!
 
وچه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم ...
 

| نظرات 7 | 7:54 PM چهارشنبه، 10 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم .گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم . مثل رودی
بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها
بر روی پای اشتیاق . لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر
سبزم را ربود .گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا
بدانم سایه گمگشته ای از كیستم

| نظرات 2 | 10:42 PM چهارشنبه، 13 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 

| (نظر بدهید.) | 10:33 PM چهارشنبه، 13 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

 
زندگي حكمت اوست...
زندگي دفتري از خاطره هاست...
چند برگي را تو ورق خواهي زد...
ما بقي را قسمت ...
 

| (نظر بدهید.) | 10:27 PM چهارشنبه، 13 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار،برو و پر خوشه ترین شاخه رابیاور.

اما در هنگام عبوراز گندم زار،به یاد داشته باش که؛

 نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی؟

وشاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم،خوشه های

 پرپشت ترمیدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین،تا انتهای گندم زار رفتم:

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست!

استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.

اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید: که شاگرد چه شد و او درجواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت 

بلندی را که دیدم،انتخاب کردم .

ترسیدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم:

استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین!!
                                                   -   

| نظرات 3 | 10:21 PM جمعه، 31 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی


خدایا کاری بکن این دل و تنها نزارم
برم و بهش بگم که خیلی دوسش دارم
می خوام بهش بگم بیا پیش من بمون
اگه من و دوستم داری بهم گو بهم بگو
دل و قدرتی ندارم میترسم یه وقت بگم
بیا پیش من بمون بره و تنهام بزاره
اون وقت از غصه ی تنهایی می میرم
به خودم میگم که دیگه کسی من و دوست نداره
کسی منو دوست نداره... .!

-

| نظرات 2 | 11:53 AM چهارشنبه، 8 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

زیبا من چیا بگم عاشقی باورت می شه ؟
تو که خیلی بهتر از ما این چیزا سرت می شه

چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه
تازه وقتی تو بگی صورتشو آب می زنه

من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی
تو که بینهایتو قشنگ تر از من بلدی

مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
عاشق کسی شدن جز تو حرومه به خدا

با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره
ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو می ره

زیبا چشم تو اگه با رؤیاهام قهر کنه
آسمون دلش می خواد شهر و پر از ابر کنه

چه قدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ
چه قدر کشته منو اون دو تا چشمای قشنگ

گفتی فاصلس میون من و رؤیاهام با تو
باشه اما نمی دم هرگز به هیچکسی جاتو

زیبا وقتی که خونت پیش مدیترانه بود
دل من واسه سفر منتظر بهانه بود

زیبا اسمت که میاد بدجوری دیوونه می شم
ولی گفتی قصه شو که نمیشه بیای پیشم

زیبا تو فرشته ای ، اهل یه جایی تو بهشت
نمی شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت

از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا
جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ی دیوونه ها

زیبا آتیش می زنه دل منو اخمای تو
نکنه اضافه شن با عشق من زخمای تو

زیبا ناز کن که چشات ، ناز خریدنی داره
اون چشات گلی ستاره های چیدنی داره

مال هیچ کسی نشو چون اینجاها فرشته نیس
عشقا و عاشقیا تلخه مث گذشته نیس

گفتی فاصله س میون فکرمو ، حقیقت
کاشکه داشتم یه ذره فقط یه کم لیاقت

تشنه بودم واسه ی شنیدن یه دنیا حرف
تو یه کم گفتی و بعدش دوباره سکوت و برف

جای برفا روی کاغذ می شه نقطه چین گذاشت
حرف تو بشه باید این قلمو زمین گذاشت

عمریه موندم توی مصراع اول چشات
فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات

اگه بین همه تو دنیای ما جنگ بشه
عشق من محاله به چشم تو کمرنگ بشه

اگه باورت نشد بذار زمان نشون می ده
جواب سوالای سختو همیشه اون می ده

تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت
کسی که می دونه اما می نویسه مریمت

زیبا کاری اگه کردم و تو رنجیدی ببخش
دنیا باید بدونن فرشته ای ، پس بدرخش

-

| نظرات 5 | 11:18 PM یکشنبه، 22 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی

نمیگم دوستت دارم
نمیگم عاشقتم
میگم دیونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بیخیال دیونست . . .


ای دوست به جز عشق تو در سر من هوسی نیست
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش کسی نیست


من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجود تو، به دو چیزاعتقاد دارم یکی خدا
ودیگری تو، من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو.


هر کی اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت....هیچ ادایی جای اون نازو اداتو نگرفت....پیش
هر نقاشی رفتم تو رو نقاشی کنه، روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت...


اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل
باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت
میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه
اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

-

| نظرات 4 | 12:57 PM سه شنبه، 3 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی


  عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی
              جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را ,او را
                                 کسی را دوست می دارم .

-

| (نظر بدهید.) | 12:38 PM سه شنبه، 3 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی


به کجا بر گردم ؟
من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به ما
من به فرسودگی ذهن خودم
معترضم که چرا
شوق آغاز مرا
و منی چون من را ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم ؟
حق برگشتن را زتنم دزدیدند!!!!!!!!

-

| نظرات 3 | 3:23 PM شنبه، 3 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نويسنده: دختر نازنازی | موضوع: بدترين تنهايی